X
تبلیغات
رایتل

مفاهیم اساسی واقعیت درمانی

سه‌شنبه 24 خرداد 1390 ساعت 12:24

واقعیت­درمانی، به انسان کمک می­کند تا بر رفتار و انتخاب‌های خویش تسلط و کنترل داشته باشد. واقعیت­درمانی، بر نظریه کنترل مبتنی است و فرض را بر این می­گذارد که مردم، مسئول زندگی خویش و اعمال، احساسات و رفتارشان هستند. واقعیت­درمانی، حاصل مطالعات گلاسر[1] روی اقشار مشکل­دار و دردسرساز جامعه مثل دختران بزهکار می‌باشد. او به کمک یک مدل علمی یعنی نظریه کنترل، عقایدش را در مورد واقعیت­درمانی اصلاح کرد. ابداع واقعیت‌درمانی توسط گلاسر تا حدودی به دلیل ضعف­های روان­کاوی بود.[2]

 
مفاهیم اساسی واقعیت­درمانی
الف. نظریه شخصیت
  در واقعیت­درمانی، واژه‌های شخصیت و هویت تقریبا مترادف به حساب می‌آیند. واقعیت­درمانی، هویت را جزء لازم و اساسی تمام انسان‌ها در همه فرهنگ‌ها می­داند که از لحظه تولد تا مرگ ادامه می­یابد و به دو نوع "هویت توفیق" و "هویت شکست" تقسیم می­شود.[3]
  به محض ورود به مدرسه، کودک درصدد مقایسه خود با دیگران برآمده و به ضعف‌های خود پی‌ می­برد و در مواردی به هویت شکست خود واقف می­شود. هویت توفیق، در کسانی به وجود می­آید که بتوانند دو نیاز اساسی و ذاتی خود یعنی نیاز به دوست­ داشتن و دوست داشته شدن و نیاز به احساس ارزشمندی را ارضا کنند. کسانی که نتوانند این نیازهای اساسی را ارضا کنند، هویت شکست خواهند داشت و به اضطراب و نگرانی گرفتار خواهند آمد. به عبارت دیگر، نیاز به داشتن هویت، از نیازهای اساسی و ذاتی تمام انسان‌هاست و لازم است که در فرد، هویت توفیق شکل گیرد تا در فراز و نشیب زندگی کمتر دچار نابسامانی روحی شود.
  کسانی که دارای هویت شکست هستند به روان­درمانی نیازمندند تا به هویت توفیق نایل آیند. اولین شرط واقعیت­درمانی که لازمه تغییر هویت شکست مراجع به حساب می­آید، ایجاد ارتباط و درگیری عاطفی بین درمانگر و مراجع است. از طریق چنین ارتباطی مراجع درمی­یابد که اولا، یکی به او علاقه‌مند است و ثانیا فرد دیگری می­خواهد که او را در تغییر هویت ناموفقش یاری دهد. پس از ایجاد چنین رابطه سازنده­ای باید به تغییر رفتار مراجع اقدام شود؛ زیرا رفتار باعث پیدایش احساس می­شود و اگر رفتار تغییر یابد، متعاقب آن احساس هم تغییر خواهد یافت.[4]
 
ماهیت ناسازگاری
  در واقعیت­درمانی گفته می­شود که به‌طور کلی، ناسازگاری شخص در طی سال‌های اولیه زندگی و هنگامی آغاز می­شود که وی نمی­تواند نیاز خود را برای تجربه عشق یا احساس ارزشمند بودن ارضا کند یا در این زمینه تلاشی به‌عمل نمی­آورد. ناتوانی فرد برای کسب یا حفظ ارزش برای خود، از فقدان تجربه موفقیت یا نداشتن فرصت برای انجام دادن کاری باارزش، حاصل می­شود. شخصی که احساس ارزش نمی­کند، نمی­تواند به شیوه­های مناسب به دیگران عشق بورزد یا مورد عشق و علاقه دیگران قرار گیرد. فقدان تجربه عشق و احساس ارزش، موجب می­شود شخص در روابط مبتنی بر عشق و احساس ارزش با دیگران درگیر نشود و نیز این نوع محرومیت فرد از تجربه چنین احساس‌هایی، منتهی به هویت شکست وی می­شود.[5]
 
علل انتخاب انواع ناراحتی‌ها
  در نظریه کنترل گفته می­شود: همه رفتارها و از جمله رفتارهای ناسازگار فرد، کوششی است که وی برای کنترل ادراک‌های خود به‌عمل می­آورد. به هر حال، رفتار ناسازگار شخص باعث می­شود کنترل اثربخش خود را بر ادراک‌هایش و در نتیجه آن، کنترل اثربخش خود را بر زندگی‌اش از دست بدهد. گلاسر بر این باور است که مردم انواع مختلف ناراحتی‌ها و احساس‌های بیچاره­کننده خود مثل افسردگی، اضطراب یا احساس گناه را شخصا انتخاب می­کنند تا بدین وسیله:
·        خشم خویش را تحت کنترل درآورند
·        دیگران را برای کمک به خود وادار سازند
·        کنترل خویش را بر دیگران اعمال کنند
·        برای عدم تمایل خود نسبت به انجام دادن کاری اثربخش‌تر، عذر و بهانه بیاورند.
 
  گلاسر، معتقد است بیش از آنکه مردم در حالت افسرده بودن، مضطرب بودن یا تجربه کردن احساس گناه باشند، در واقع خود را درگیر افسرده­ بودن، مضطرب بودن یا تجربه کردن احساس گناه می­کنند.[6]
 
هویت
  منظور از هویت، شیوه نگریستن به خود به عنوان یک انسان و در رابطه با دیگران است. گلاسر می­گوید: تقریبا همه افراد، شخصا بیشتر درگیر تلاش برای مورد پذیرش قرار گرفتن به عنوان یک شخص هستند تا درگیر انجام دادن یک کار. بنابراین، هویت شخصی مقدم بر عملکرد است و به عبارت ساده­تر، ابتدا باید فرد به عنوان یک شخص پذیرفته شود تا بتواند در تلاش برای دستیابی به اهداف‌ یا در انجام دادن کارها موفق شود.[7]
 
ب. ماهیت انسان
  واقعیت­درمانی، بر این فرض بنا شده است که همه انسان‌ها در فرهنگ‌های مختلف از تولد تا مرگ نیاز روانی دارند و آن، نیاز به داشتن هویت است. نیاز به اینکه احساس کند او به‌گونه­ای جدا و متفاوت از دیگر موجودات زنده­ای است که روی زمین زندگی می­کنند.
  دیدگاه گلاسر از ماهیت انسان احتمالا در رویکرد تعلیم و تربیتی او آشکار می‌شود. به نظر گلاسر تعلیم و تربیت سنتی، دانش­آموز را نوعی ظرف خالی می­بیند که معلم قرار است سیل واقعیت­های بی‌پایان را در درون آن سرازیر کند. بسیاری از این واقعیت­ها با زندگی دانش­آموزان نامربوط هستند که خود آنها واقعیتی نامربوط یا بی­ربط تلقی می­شوند. در نظام سنتی، تاکید بر معلم است نه دانش­آموز. از طرف دیگر در نظام گلاسر، معلم یک تسهیل­کننده یادگیری است و نه نسخه­پیچ واقعیت­ها و تاکید بر دانش­آموز و رشد و پیشرفت او در مورد مهارت‌های حل مشکل و تفکر منتقدانه است.
  گلاسر، معتقد است که انسان‌ها ظرفیت و توانایی استفاده از استعدادهای خود جهت یادگیری و رشد را دارند. هر انسانی در نهایت، خودمختار است. چنانچه افراد بیشتر بر تصمیمات خود متکی باشند تا بر شرایط، آن وقت آنها با احساس مسئولیت بیشتری زندگی می­کنند و زندگی موفق و ارضاکننده‌تری خواهند داشت. طبق نظر گلاسر، چنانچه انسان‌ها از زندگی خود ناراضی باشند، می­توانند تصمیم دیگری برای تغییر آن بگیرند.[8]
  متخصصان مکتب واقعیت­درمانی در زمینه ماهیت انسان کم و بیش با پیروان مکتب اصالت وجود هم­عقیده­اند و انسان را مسئول اعمال و رفتار خویش می‌دانند. آنها دیدگاه جبری را درباره انسان مردود دانسته و فرد را قربانی تاثیر محیط و وراثت نمی­دانند، اما در عین حال به تاثیر محیط و وراثت روی فرد اعتقاد دارند. چون مسئولیت اعمال و رفتار فرد را به عهده خویش می­دانند؛ از اینرو، فرد را در نهایت مسئول تحقق نفس خویش و تعیین­کننده نوع هویتش می­دانند. از اینجا به بعد، آنها با آبراهام مازلو و روان­شناسی نیروی سوم او بیشتر همگامند. به نظر آنان، هر انسانی این استعداد بالقوه را دارد که مسئول و یا غیرمسئول باشد، اما اینکه او به چه شیوه­ای رفتار خواهد کرد، بستگی به تصمیمات او دارد و به شرایط موجود مربوط نیست. علیرغم فروید و پیروان او، که نابسامانی‌های روانی را زاییده تعارض و تضاد بین نیازهای جسمانی و عوامل فرهنگی(فراخود) می‌دانند، گلاسر و پیروان او پیدایش این نابسامانی‌ها را نتیجه عدم توانایی فرد در تحقق نیازهایش می‌د­انند. آنها، همان‌طوری که گفته شد، برای انسان دو نیاز اساسی قائلند: نیاز به مبادله عشق و محبت و نیاز به احساس ارزش، که این دو نیاز در تشکیل هویت فرد نقش عمده­ای دارند.[9]
  گلاسر، دو نوع هویت را از یکدیگر متمایز می­سازد: "هویت موفق" و "هویت شکست". انسان‌هایی که هویت موفق دارند خود را توانا، باکفایت و باارزش می‌دانند. عقیده آنها در مورد خودشان این است که قدرت مقابله با محیط را دارند و اعتماد­به­نفس و توانایی هدایت زندگی خود را نیز دارا می­باشند. انسان‌هایی که هویت شکست دارند خود را ناتوان، بی­کفایت و بی­ارزش می‌بینند.
  گلاسر، معتقد است که جامعه گرایش به سوی تعیین هویت دارد و این بدان معناست که مردم کمتر از گذشته برای دستیابی به اهدافی که به آنها در سلسله مراتب قدرت امنیت می­دهد، مشتاق هستند. به عبارت دیگر، مردم امروز بیشتر در پی ایفای نقش مستقل و اهمیت دادن به هویت خود هستند.[10]
 
ج. مفهوم اضطراب
  در واقعیت­درمانی، واژه "بیماری روانی" اصولا به‌کار نمی­رود و در نتیجه، تشخیص و طبقه­بندی اختلالات روانی، به آن صورتی که در مکاتب سنتی رایج است، در این مکتب جایی ندارد. آنچه اصطلاحا بیماری روانی خوانده می­شود، با توجه به سه مساله واقعیت، مسئولیت و درست و نادرست مورد توجه قرار می­گیرد. کسی بیمار به حساب می­آید که نتواند دو نیاز اساسی خود را در حیطه واقعیت و پذیرش مسئولیت و تشخیص موارد درست و نادرست ارضا کند. شدت بیماری هم به درجه عدم توانایی فرد در ارضای نیازهایش بستگی دارد. بیماران به اصطلاح روانی، کسانی هستند که دارای هویت ناموفقی بوده و از احساس تنهایی و بی­ارزشی رنج می­برند. از نظر تشخیص، آنها به دو صورت با جهان خارج مواجه می­شوند: یا واقعیت را انکار می­کنند و یا آن را نادیده می‌گیرند. به عبارت دیگر، آنچه که اصطلاحا بیماری روانی خوانده می­شود در حقیقت اشکال مختلف انکار واقعیت است که به صورت متنوعی ظاهر می­شود. کسانی که واقعیت را نادیده می­گیرند، از آن آگاهند ولی برای فرار از درد و رنج حاصل از احساس بی­ارزشی و مهم نبودن، بدان متوسل می­شوند. کسانی که منحرف، بزهکار، جانی، ضداجتماعی و مبتلا به اختلالات شخصیتی می‌باشند، از جمله افرادی هستند که واقعیت را نادیده گرفته و قوانین اجتماعی را نقص می­کنند.[11]
 
انتخاب افسردگی
  به نظر گلاسر، انسان­ها افسرده نمی­شوند بلکه افسردگی را انتخاب کرده و رفتار افسردگی را نشان می­دهند. درگیر شدن در یک عمل فعالانه به انسان‌ها کمک می­کند رفتارهای افسرده و احساس بدبختی آنها جای خود را به احساس کنترل بیشتر بدهد که با احساس مثبت­تر، افکار مثبت­تر و آرامش جسمی بیشتر همراه است.[12]
 
انتخاب وسواس
  گلاسر، وسواس فکری و عملی را شیوه­های ناموثری برای کنترل رفتار می‌داند. یک نمونه از وسواس عملی، 20 مرتبه وارسی در یخچال از جهت بسته بودن آن است. این کار باعث می­شود شخص مزبور به مشکلات و مسایل دنیای واقعی نپردازد. کسانی که رفتاری را به صورت وسواسی تکرار می­کنند، مشغول سازمان­دهی مجدد ادراک‌های خویش هستند. آنها با فعالیت ذهنی یا فیزیکی تکراری از مواجه شدن با محیطی که از کنترل آنها خارج است، پرهیز می­کنند.[13]
 
مسئولیت
  هدف واقعیت‌درمانی آن است که شخص، رفتار مسئولانه داشته باشد. معنی مسئولانه عمل کردن آن است که شخص نیازهای خود را ارضا کند و این اقدام را به شیوه‌ای انجام دهد که دیگران را از توانایی برای ارضای نیازهایشان محروم نسازد. از ویژگی‌های شخص مسئول آن است که خودمختار یا خودپیرو می‌باشد و تا آن میزان از حمایت روانی و درونی برخوردار شده است که می‌داند از زندگی چه می­خواهد و برای ارضای نیازهای خود و دستیابی به هدف‌هایش نیز برنامه‌های مسئولانه را تهیه و اجرا می­کند.[14]
  درباره مساله مسئولیت و رابطه آن با زندگی بیمار، گلاسر معتقد است که ناخشنودی و افسردگی نتیجه عدم احساس مسئولیت است و نه علت آن. به عبارت دیگر، رفتار غیرمسئولانه افراد باعث بروز اضطراب و ناراحتی روانی است، نه اینکه اضطراب و ناراحتی روانی باعث غیرمسئول بودن فرد بشود. فرد غیرمسئول نه برای خود ارزش قائل است و نه برای دیگران و در نتیجه خود را رنج داده و یا دیگران را آزرده­خاطر می­کند. تمرکز بر بعد مسئولیت، هسته اساسی کار تعلیم و تربیت و روان­درمانی است و پذیرش مسئولیت به مثابه نشانه بارز سلامت روانی تلقی می­شود. از نظر گلاسر، اکثر بیماران به انحراف و بیماری خود آگاهند، زیرا می­دانند که جامعه آنها را طرد کرده است و با دیگران متفاوت هستند. بیماران رفتارشان به شیوه‌ای است که مانع از ارضای نیازهایشان می‌شود و آنها درصددند که به علت نادرستی رفتارشان پی‌ببرند. بنابراین، قضاوت بیمار درباره درست و نادرست بودن رفتارش الزامی است و تا چنین قضاوتی صورت نگیرد، تغییری هم در رفتار پدیدار نخواهد شد.[15]


[1]. Glasser
[2]. شارف، ریچارد.اس؛ نظریه‌های روان‌درمانی و مشاوره، ترجمه مهرداد فیروزبخت، تهران، رسا، 1381، چاپ اول، ص 357.
[3]. شفیع آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1386، چاپ 13، ص 250.
[4]. همان، ص 264.
[5]. ساعتچی، محمود؛ نظریه‌های مشاوره و روان­­‌درمانی، تهران، ویرایش، 1379، چاپ اول، ص 158.
[6]. همان، ص 158.
[7]. همان، ص 159.
[8]. نظریه‌های مشاوره، پیشین، ص 192.
[9]. شفیع‌آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، پیشین، ص 252.
[10]. نظریه‌های مشاوره، پیشین، ص 193.
[11]. شفیع‌آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، پیشین، ص 253.
[12]. نظریه‌های روان‌درمانی و مشاوره، پیشین، ص 381.
[13]. همان، ص 382.
[14]. ساعتچی، محمود؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، پیشین، ص 159.
[15]. شفیع‌آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، پیشین، ص 253.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد